معرّفی کتاب فریدون سه پسر داشت اثرعباس معروفی

 

«فریدون سه پسر داشت» سومین رمان عباس معروفی است که آن را در فاصلۀ سال‌های ۱۹۹۷ تا ۱۹۹۹ نوشت، اما به دلیل مواجهه با سانسور امکان انتشار در ایران را نیافت و نویسنده ناچار آن را در سال ۲۰۰۱ (۱۳۷۹) به صورت رایگان در فضای اینترنت منتشر کرد.

«فریدون سه پسر داشت» در پیوند بینامتنی با شاهنامه نوشته شده است و معروفی در پیشانی‌نوشت رمانش خلاصهٔ داستان اسطوره‌ای فریدون و پسرانش را چنین نقل می‌کند: «فریدون سه پسر داشت: ایرج و سلم و تور، که جهان را بین آنان تقسیم کرد. ایران را که بهترین بخش بود به ایرج سپرد. یونان و روم و شام را به سلم داد و توران‌زمین را به تور. اما سلم و تور به ایرج حسد بردند، دوستانه او را دعوت کردند و در جنگی از پای درش آوردند.»

وقایع رمان «فریدون سه پسر داشت» از چهار سال قبل از انقلاب اسلامی آغاز می‌شود و تا شانزده سال بعد از آن ادامه می‌یابد. داستان دربارۀ خانوادۀ فریدون امانی است که بر اثر انقلاب از هم می‌پاشد و سیاست و جنگ قدرت هر یک از اعضای آن را به سرمسکنی می‎اندازد. فریدون امانی و همسرش چهار پسر به نام‌های ایرج، اسد، سعید، مجید و یک دختر به نام اِنسی دارند. فریدون مالکِ کمپانی لاستیک‌فروشی بی‌اف‌گودریچ است و با شاه ارتباط بسیار نزدیکی دارد. صادق امانی، برادر فریدون، یکی از سران فداییان اسلام بوده که در ترور نخست‌وزیر وقت، حسنعلی منصور، دست داشته است. فریدون برادرش را تروریست می‌داند و می‌کوشد تا هرگونه نسبت با او را انکار کند تا به روابط خوبش با دربار آسیبی وارد نشود. فریدون به دلیل موقعیت خوب اقتصادی‌اش مخالف هرگونه انقلاب و دگرگونی است و با هر نوع فعالیت سیاسی علیه حکومت شاهنشاهی به شدت مخالف است. او به پسرانش هشدار می‌دهد که هرگز به سمت سیاست نروند، چون در این صورت هیچ‌گونه حمایتی از آن‌ها نخواهد کرد؛ توصیه‌ای که به خرج هیچ‌کدام از پسرانش نمی‌رود و هرکدام به شکلی درگیر سیاست می‌شوند. با پیروزی انقلاب، فریدون به‌سرعت رنگ عوض می‌کند، در روزنامه بیانیه می‌دهد و با انقلاب اعلام همبستگی می‌کند و به دیدار خمینی می‌رود و با او صبحانه می‌خورد. چندی بعد به عضویت هیئت مؤتلفۀ اسلامی درمی‌آید و مدیرعامل ایران‌تایر می‌شود و با همراهی پسرش اسد که حالا از مقامات وزارت اطلاعات و از کله‌گنده‌های حکومت است، شرکت مبلیران را که ورشکست شده، از بنیاد مستضعفان می‌خرد تا دوباره راه بیندازد. او با بنی‌صدر رفت‌وآمد خانوادگی دارد و در جلب رأی بازاریان برای نخست‌وزیر شدن او نقش مهمی ایفا می‌کند. چندی بعد خود او هم نمایندۀ مردم تهران در مجلس می‌شود. او حالا برادرش را که تا دیروز تروریست می‌نامید، از شهدای مؤثر انقلاب اسلامی به شمار می‌آورد.

هر چهار پسر فریدون چه قبل و چه بعد از انقلاب درگیر فعالیت سیاسی می‌شوند. ایرج با وجود این که جزء گروه‌های مبارز چپ است می‌کوشد به هیچ‌کس سرسپردۀ مطلق نباشد، اما برادران او هر کدام عضو گروه و دسته‌ای و سرسپردۀ کسی می‌شوند. اسد به اسلام‌گراها می‌پیوندد و خمینی را مقتدای خود قرار می‌دهد. مجید کمونیست می‌شود و به استالین اقتدا می‌کند. سعید هم به عضویت مجاهدین خلق درمی‌آید و مسعود رجوی را الگوی خویش قرار می‌دهد.

شخصیت محوری رمان «فریدون سه پسر داشت» ایرج پسر بزرگ فریدون امانی است. او که مانند شخصیت ایرج در شاهنامۀ فردوسی نماد پاکی و مظلومیت است، در اوایل دهۀ پنجاه به دلیل اجرای تئاتری دانشجویی با موضوع قیام کاوۀ آهنگر علیه ضحاک و بر تخت نشستن فریدون دستگیر می‌شود و به زندان می‌‎افتد. مادر خانواده تلاش می‌کند پدر را مجاب کند تا از نفوذش در دربار استفاده کند و پسرش را آزاد کند، اما پدر هرگز حاضر نمی‌شود برای نجات پسرش از آبروی خودش هزینه کند. فریدون تأکید می‌کند که برای ایرج، که هشدارهایش را نادیده گرفته و وارد فعالیت سیاسی شده، نمی‌تواند کاری بکند. او ایرج را از دایرۀ فرزندانش بیرون می‌گذارد و مدام این جمله را به تأسی از شاهنامه تکرار می‌کند که «فریدون سه پسر داشت». ایرج چهار سال در زندان است و بالأخره چند ماه مانده به انقلاب آزاد می‌شود و نقش بزرگی در پیروزی انقلاب ایفا می‌کند. بعد از پیروزی انقلاب، اغلب جریان‌های سیاسی کنار زده می‌شوند و انقلاب توسط جریان مذهبی مصادره می‌شود. سرکوب‌ها و کشتارها مانند هر انقلاب دیگری آغاز می‌شود. ایرج که خود در به ثمر رسیدن انقلاب سهم بزرگی داشته، با گسترش بی‌حدوحصر خشونت و اعدام سران رژیم قبلی مخالفت می‌کند. او معتقد است که انقلاب قرار نبوده به اینجا بکشد. اعتراضِ ایرج کار دستش می‌دهد و در فضای خشم‌آگین و ملتهب آن روزها نه‌تنها صدایش شنیده نمی‌شود، بلکه به جرم ضدانقلاب بودن دستگیر می‌شود و دوباره راهی زندان می‌گردد. لاجوردی، دادستان انقلاب و رئیس زندان اوین، که از دوستان فریدون امانی است، خودش شخصاً ریاست دادگاه ایرج را بر عهده می‌گیرد و حکم تیربارانش را صادر می‌کند. ایرج در سال پنجاه‌ونه و در روزهای آغازین جنگ ایران و عراق تیرباران می‌شود و پدرش هم خاطر حفظ جایگاهش در ساختار قدرت هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد و بعد از تیرباران فرزندش، علت مرگ او را در بین مردم ابتلا به سرطان اعلام می‌کند. بعد از تیرباران ایرج، اسد که حالا در حکومت جایگاه ویژه‌ای دارد، واسطه می‌شود تا برخلاف دیگر کشته‌ها، جنازۀ ایرج را به خانواده‌اش پس بدهند. مادر و مجید به محل تیرباران ایرج می‌روند و با سفارش اسد، جنازه را تحویل می‌گیرند و در گورستان شهر به خاک می‌سپردد. ایرج در رمان معروفی نمونۀ روشنفکری منتقد و مستقل است، کسی که سرسپردۀ بی‌قیدوشرط هیچ ایدئولوژی و گفتمانی نمی‌شود و می‌کوشد با هر حکومتی برخوردی انتقادی داشته باشد، خواه این حکومت حکومتِ پهلوی باشد، خواه جمهوری اسلامی.

اسد، پسر دیگر فریدون، از طرفداران پروپاقرص خمینی است. او در هنگام ورود خمینی به ایران جزء تیم حفاظت اوست و بعد از سروسامان گرفتن جمهوری اسلامی، به مقام مهمی در وزارت اطلاعات می‌رسد و با ساخت‌وپاخت با مسئولان پول‌وپلۀ بسیاری گرد می‌آورد و همین امر موجب نفرت برادران دیگر از او می‌شود.

سعید، پسر دیگر فریدون، به عضویت مجاهدین خلق درمی‌آید و بعد از انقلاب به بغداد می‌گریزد. او پسر خردسالش مسعود را به آلمان می‌فرستد تا زیر نظر سازمان مجاهدین بزرگ شود و طبق دستور سازمان از زنش نرگس جدا می‌شود. سعید بعداً در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) کشته می‌شود.

انسی، دختر فریدون، هم یک سال قبل از انقلاب با داود ازدواج می‌کند. حاصل ازدواج انسی و داود پسری ناقص‌الخلقه است که یک ماه مانده به انقلاب به دنیا می‌آید، پسری که پیشانی ندارد و موهای پرپشت سیاه سرش با ابروهایش در هم آمیخته و درست شبیه بچۀ شامپانزه است. فریدون به فرزندانش توصیه کرده اگر صاحب فرزندی شدند، نام او را فریدون بگذارند و انسی هم به این توصیۀ پدرش عمل می‌کند و نام پدرش را روی پسرش می‌گذارد. فریدون بچۀ ناقص‌الخلقۀ انسی را، برای حفظ آبرو، به کرج می‌برد و به باغبانش می‌سپرد و هزینۀ نگهداری‌اش را هم می‌پردازد و چو می‌اندازد که پسر زردی گرفته و مرده است. چند سال بعد هم داود انسی را طلاق می‌دهد. انسی در «فریدون سه پسر داشت»، بسیار شبیه به آیدا در «سمفونی مردگان» است، دختری مظلوم، بی‌صدا و پستونشین.

مجید، پسرِ دیگر فریدون، هم مثل دیگر برادرانش در پیروزی انقلاب نقش مهمی دارد، اما بعد از انقلاب و سرکوب سازمان‌های چپ مدتی زندگی مخفیانه پیشه می‌کند و در نهایت در سال ۱۳۶۰ به آلمان پناهنده می‌شود. او به یکی از سران اپوزیسیون خارج‌نشین تبدیل می‌شود، با بنی‌صدر و رجوی حشر و نشر دارد و برای سرنگونی جمهوری اسلامی از هیچ کاری دریغ نمی‌ورزد؛ به همین دلیل هم، اسمش در فهرست ترور حکومت قرار می‌گیرد.

زمان به پیش می‌رود و اندک‌اندک اپوزیسیون دچار اختلافات داخلی می‌شود، اتحاد به تفرقه‌ و امید به ناامیدی بدل می‌شود و اغلب افراد فعالیت سیاسی را رها می‌کنند و سرگرم زندگیشان می‎‌شوند. مجید هم از فعالیت سیاسی کناره می‌گیرد و در لاک تنهایی‌اش فرومی‌رود. زن و بچه‌اش او را ترک می‌کنند و تنها دو دوست برای او می‌ماند، یکی عبدالناصر ناصری و دیگری امیر براتیانی. عبدالناصر ناصری انسانی مذهبی است که با همسرش، عفت، و دخترش، رؤیا، به آلمان پناهنده شده است. او که در حوزۀ موسیقی فعالیت می‌کرده، در درگیری با کمیته‌ای‌ها قطع نخاع شده و حالا ویلچرنشین است. مجیدِ چهل‌ساله با وجود این که عبدالناصر دوست صمیمی‌اش است با رؤیا، دختر پانزده‌ساله‌اش، وارد رابطه می‌شود و او را حامله می‌کند. امیر براتیانی، معروف به امیر کمونیست، دوست دیگر مجید هم از مبارزان چپ بوده که بعد از انقلاب به آلمان پناهنده شده و حالا هم کار سیاسی را کنار گذاشته و به تجارت فرش مشغول شده است.

شانزده سال از انقلاب می‌گذرد و دوران ریاست‌جمهوری هاشمی رفسنجانی فرامی‎رسد. از ایران این پیام به سراسر جهان مخابره شده که پناهندگان سیاسی می‌توانند به کشور برگردند و جمهوری اسلامی هم با آغوش باز از آن‌ها استقبال خواهد کرد و کاری به کارشان نخواهد داشت. مجید هم که حال و روز خوبی ندارد، بعد از سیزده سال آوارگی و دربه‌دری تصمیم می‌گیرد به وطن برگردد. تصمیمِ مجید برای بازگشت به ایران، اپوزیسیونِ خارج‌نشین را به شدت عصبانی می‌کند. آن‌ها به مجید حمله می‌کنند و او را مأمور واواک می‌نامند و معتقدند اگر او به ایران برگردد، جمهوری اسلامی از این بازگشت بهره‌برداری سیاسی می‌کند و به جهانیان القا می‌کند که ایران کشور امنی است و به این شکل فشارهای بین‌المللی از روی حکومت برداشته می‌شود، اما مجید تصمیمش را گرفته است.

خانم هایکه، مسئول آسایشگاه، با همکاری سفارت ایران در آلمان زمینۀ بازگشت مجید به کشور را فراهم می‌کند. چند روز بعد آقایی به اسم مهدوی از طرف سفارت ایران به آسایشگاه می‌آید تا مجید را به ایران برگرداند. مهدوی مجید را با ماشین و از راه زمینی از آلمان به ترکیه انتقال می‌دهد. در بین راه، مجید متوجه می‌شود که مهدوی همان کسی است که جنازۀ ایرج را سال‌ها پیش به او و مادرش تحویل داده است. او می‌فهمد که رودست خورده و این برگرداندن به ایران نقشه‌ای برنامه‌ریزی‌شده برای سر به نیست کردن او بوده است. مهدوی و همکارانش مجید را به خانه‌ای در روستایی نزدیک سیواسِ ترکیه می‌برند. مجید در اینجا پسر ناقص‌الخلقۀ انسی را می‌بیند، همان پسری که به گفتۀ مهدوی حالا گُل سر سبد و جوهرۀ انقلاب است و آمده تا دایی‌اش را به کشور برگرداند. در نهایت مهدوی و دوستانش مجید را به قتل می‌رسانند.

روز بعد در روزنامه‌های ایران این خبری منتشر می‌شود که پناهنده‌ای فراری به نام مجید امانی که سیزده سال علیه جمهوری اسلامی فعالیت سیاسی داشته، پس از چهار سال بستری بودن در یک آسایشگاه روانی در آلمان، از آنجا گریخته تا مخفیانه وارد ایران شود. این پناهندۀ فراری صبح روز یکشنبه دوازدهم فروردینِ ۱۳۷۵ در روستایی نزدیک سیواس رگ خودش را زده و خودکشی کرده است؛ روزنامه‌ها این گمانه‌زنی را هم مطرح می‌کنند که شاید این فرد را اعضای گروهکش به دلیل اختلافات ایدئولوژیک کشته‌ باشند.