نوشته ای برای مصطفی مهرآیین
آیدین آرتا
وقتی در اوج جنبش زن زندگی آزادی از مصطفی مهرآیین دعوت کردند تا در سالن وزارت کشور در یک سخنرانی به عنوان یک جامعه شناس نظرش را در رابطه با اینکه چگونه می توان فضای جامعه را آرام کرد بگوید، او در سخنانی صریح و شجاعانه نقل به مضمون گفت:
در جامعه ای که سیاست بهجای آنکه امکانِ تفکر را بگشاید، آن را مسدود میکند، نخستین چیزی که میمیرد خودِ سیاست است. و در مرگ سیاست آنچه باقی میماند مدیریتِ بدنهاست، نه گفتوگوی معناها. چنین نظامی با منتفی ساختن تفکر، پیشاپیش دفاع متفکرانه از خود را ناممکن می کند و آنگاه که ناتوان از دفاع از خود در حوزه اندیشه شود، استفاده از زوربدل به ذات آن حکومت میشود، و خشونت نه ابزار، بلکه ماهیت چنین حکومتی میشود و چنین است که امروز جمهوری اسلامی شر مطلق است!
او هرگز در ماههای بعد علیرغم ممنوعیت تدریسش در دانشگاه ذره ای از صراحت و شهامتش نکاست و بهای آن در نهایت حکم هشت سال حبس تعزیری و مجازاتهای تکمیلی بود که در بهمن ماه امسال پس از چندماه ممنوعیت نوشتن و فعالیت در فضای اجتماعی دریافت کرد. در چنین وضعیتی حکم زندان حکمی حقوقی نیست؛ نشانهای شناختی و معرفتی از شرایط امروز جامعه است. نشانهی تحقق پیشگویی او که قدرت دیگر نمیتواند خود را در زبان توجیه کند.
فوکو از پارِسیا parrhesia سخن میگفت: گفتن حقیقت در موقعیت خطر! اما پارِسیا صرفا شجاعت شخصی نیست؛ رابطهای است میان سوژه و حقیقت که او را در برابر قدرت عریان میکند. آنکه حقیقت را در لحظهی هزینه بیان میکند، نه به این دلیل که پیروز خواهد شد، بلکه چون نمیتواند نسبتِ خود با حقیقت را انکار کند، چنین میکند. این وفاداری به حقیقت است که او را خطرناک میسازد، نه شعارهایش. و آنچه این مفهوم را از انتزاع بیرون میآورد، لحظهای است که یک متفکر، این نسبت را زیست میکند، نه اینکه فقط دربارهاش سخن بگوید.
مهرآیین، پارِسیا را فقط نقل نکرد؛ آن را به خاطر سپرد.
وقتی در میانهی هیجان عمومی، در برابر قدرت و حتی در برابر بخشی از افکار عمومی ایستاد و گفت سیاست بیتفکر به بنبست میرسد، وقتی گفت حذف اندیشه یعنی مرگ امر سیاسی، وقتی از ضرورت «نه گفتنِ مسئولانه» سخن گفت، او دقیقاً همان کاری را کرد که فوکو از آن به عنوان courage de la vérité یاد میکند: شجاعتِ حقیقت.
پارسیا در سنت یونانی، فقط بیان صریح نیست؛ پذیرش پیامد است. سقراط تا لحظهی نوشیدن شوکران از موضع حقیقت عقب ننشست، نه به این دلیل که گمان میکرد پیروز خواهد شد، بلکه چون نمیتوانست از نسبت خود با آنچه حقیقت میدانست، فاصله بگیرد.
او نیز چنین کرد.
آنچه او را برای قدرت خطرناک کرد، تندی بیان نبود؛ انسجامِ درونی میان فکر و زیست بود. قدرت از متفکری که صرفاً تحلیل میکند نمیترسد؛ از متفکری میترسد که تحلیلش را به زیست بدل میکند.
وقتی فوکو میگوید پارسیاست که فلسفه را از دانشگاه به میدان میبرد، دقیقاً به چنین لحظهای اشاره دارد: لحظهای که حقیقت دیگر صرفاً گزاره نیست، بلکه تعهدی است که گوینده حاضر است هزینهاش را بپردازد.
مهرآیین این تعهد را پذیرفت.
و همین است که زندان، معنای سخنان پیشین او را تشدید میکند. برای اینکه نشان میدهد آن سخنان صرفاً بازی مفهومی نبودند. نسبت او با حقیقت، نسبتی نظری نبود؛ نسبتی وجودی بود. پارسیا آنگاه کامل میشود که سوژه حاضر باشد عریانیِ خود را بپذیرد.
مهرآیین این عریانی را پذیرفت.
او سالها کوشید نشان دهد که بحران جامعهی ما صرفاً بحران ساختار سیاسی نیست؛ بحران عشق است، بحران شفقت است، بحران توان دیدنِ دیگری است. این سخن در نگاه نخست اخلاقی به نظر میرسد، اما در عمق خود کاملاً سیاسی است. زیرا آنجا که دیگری زائد اعلام میشود، سیاست به مدیریت حذف بدل میگردد. نمی دانم او چندبار این جمله تکان دهنده و عمیق از لویناس را تکرار کرد که خشونت از لحظهای آغاز میشود که چهرهی دیگری دیگر ما را مخاطب نسازد و ما در چشمان دیگری ننگریم. استبداد دقیقاً همین است: خاموشکردن خطابِ چهرهها و پرهیز از نگاه کردن در چشمان انسانی دیگر.
در سنت فکریای که او با آن میاندیشد، از باختین تا آلتوسر، از رانسیر تا آگامبن، زبان و روایت میدان نبرد است. باختین نشان داد که واژهها هرگز بیطرف نیستند؛ انباشته از منافعاند، و هر نظامی که میخواهد سلطهی خود را تثبیت کند، نخست چندآوایی را به تکصدایی تقلیل میدهد. آنجا که زبان کارناوالی نباشد، جامعه نیز دیگر مجالِ گفتوگو ندارد. و آنجا که گفتوگو تعطیل شود، آگاهی از میان میرود.
او بارها تأکید کرده بود که آگاهی محصولِ گفتوگوست، نه محصولِ انزوا. و گفتوگو در این معنا صرفاً تبادل جملهها نیست؛ نوعی هستیشناسی است.
من تنها در مواجهه با دیگری از خودم فراتر میروم. جامعهای که دیگری را حذف میکند، در حقیقت امکانِ خودآگاهی را از خود سلب میکند.
به همین دلیل بود که سخن او دربارهی عشق، سخنی رمانتیک نبود؛ ساختاری بود. عشق در اندیشهی مهرآیین، ایده مرکزی است و همانند قرائت رولو می، نه احساس بلکه "اراده" است. ارادهای که از نفی صرف فراتر میرود و به ساختن میاندیشد. رولو می هشدار میداد که اگر مقاومت تنها در نفی تجلی یابد، هستی ما با نیستی آنچه نفی میکنیم یکی میشود، و نفرت، عالیترین آرمانها را خواهد بلعید. او نیز همین را میگفت: مقاومت اگر ریشه در عشق نداشته باشد، به هویتِ خشم بدل میشود.
آگامبن نشان داده است که در نظامهای پساـتوتالیتر، انتخابات میتواند مکانیسمی برای هدایتِ کنترلشدهی مخالفت باشد، بیآنکه هستهی قدرت دگرگون شود. اما مسئلهی اصلی حتی این هم نیست؛ مسئله این است که آیا جامعه میتواند بیرون از مناسکِ قدرت، زبان خود را بازیابد یا نه؟ً
او پاسخ را در جامعهی مدنی جست، در مقاومت منفیِ مسالمتآمیز، در «نه» گفتنی بود که از دلِ «آری» به آزادی برمیخاست.
مهمترین کلام محوری مهرآیین این است که بزرگترین بحران جامعهی ما استبداد نیست، بلکه فقدانِ عشق و شفقت است.این سخن او اغراقآمیز نبود؛ برای اینکه او لویناس را جدی گرفته بود، و می دانست که سیاست بدون اخلاقِ دیگری، تنها تکنیک ادارهی مرگ است
خطاب من به زندان بانان او این است که تاریخ، حافظهای طولانیتر از زندانها دارد. اندیشه اگر در ذهنها رسوب کرده باشد، قابل توقیف نیست. آنچه امروز محبوس شده، بدن است؛ نه دستگاه مفهومیای که سالها در میان دانشجویان، در میان جوانان، در میان آنان که در پی فهم بودند، کاشته شد.
امروز، در میان این اندوه عظیم ملی، وظیفهی ما تنها سوگواری نیست؛ حفظ حافظه است. انقلابها تنها در خیابان رخ نمیدهند؛ در معنا رخ میدهند.
آنان که ساختار معنا را جابهجا میکنند، بخشی از هر تحول تاریخیاند، حتی اگر در لحظهی اکنون خاموش شوند
اگر امروز قدرت گمان میکند با زندانی کردن مهرآیین ها میتواند اندیشه را خاموش کند، فراموش کرده است که اندیشه وقتی در میان دیگریها پخش شد، دیگر به یک فرد تعلق ندارد.
و شاید آنچه بیش از هر چیز باید گفته شود این است: در زمانهای که چهرهها حذف میشوند، پافشاری بر دیدن چهرهی دیگری، خود کنشی انقلابی است.
خطاب پایانی من به استاد مصطفی مهرآیین است:
اکنون که قدرت، پاسخ اندیشه شما را با زندان داده است، این پاسخ چیزی جز تأیید سخنان همیشگی شما نیست
تاریخ اندیشه به ما نشان داده که:
آنکه نسبت خود را با حقیقت حفظ کند، در لایهی عمیقتری از زمان باقی میماند و شما این نسبت را حفظ کردید
در میانهی این اندوه بزرگ، میخواهم بدانید که صدای شما، حتی در خاموشی اجباری، هنوز هم در گردش است و حقیقت، هرچند به تأخیر افتد، هرگز فراموش نمیشود.